امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

آیدا خانومی ومهدستاره

یکی از بزرگترین مشکلات من مربوط به زمانی بودکه قرارشد آیدا را مهدکودک بگذاریم .خیلی کارسختی بود،آیدادختر ساکت وآرومی بود که جیکش در نمی آمد ومن می ترسیدم که نکند توی مهد اذیت بشه .برای پیدا کردن بهترین مهد چندین روز کارم تحقیق وپرس وجو بود تا بالاخره مهدفوق تخصصی ستاره که مخصوص نوزادان تا پایان 3سال بود را انتخاب کردم وبا بهزیستی مشورت کردم وقرار شد که از 84/1/20به مهد بره.روز شنبه با ترس ودلهره آیدا ووسائلش راآماده کردم آن روز را مرخصی گرفتم وبعد از اینکه آیدارا از زیر قران رد کردم به مهد رفتیم،ظاهرا همه چیز خیلی خوب وعالی بودآیدا یک بالشت داشت که اون رو محکم گرفته بود توبغلش وبا دست دیگه پستونکش رو نگه داشته بودوانگار می خواست ت...
30 خرداد 1392

نگرانیهای مامان محدثه

ایدا جون درتاریخ 83/10/16روزچهارشنبه وارد9ماهگی شد.ازکلمه هایی که میگه باباواب ووقتی بهش میگیم دست بده اینکاررومی کنه ولی نه می خزه ونه دندون دراورده ومن خیلی نگرانم چون دیگه الان وقت خزیدنش هست .با روروک خیلی خوب میره وبه قول خاله منصوره مثل حرفه ایها.مامان میگه نخزیدنش بخاطرتنبلیش هست وگرنه مشکل دیگه ای نداره.اینجا می خوام چندتاعکس بذارم.   ...
21 بهمن 1391

اولین دندان

ایدادقیقا9/5ماهه بودکه اولین دندانش دراومدوخیال ماروراحت کرد.ازکارهای جدیدی که انجام می ده اینه که وقتی میگیم ساعت کوبلافاصله به دیوارنگاه میکنه یا وقتی که میگیم دست بزن  درحالیکه یک دستش روثابت نگه میداره با اون یکی دست می زنه همه میگن عجب دختر تنبلی داری حتی تواین مورد هم به خودش سختی نمی ده.اوایل اسفند83بودکه تازه خزیدن رویادگرفت البته به شیوه کاملا جدید که مختص خودش بود وبا بقیه بچه ها فرق می کرد .ایدانشسته می خزیدواینقدر این کار را با مهارت انجام می دادکه همه رو شگفت زده می کرد. ...
21 بهمن 1391

ماجراهای آیداومامان محدثه

شناسنامه ایداراروز سوم تولدش گرفتیم.اونروزهاخیلی خوشحال بودیم مثل اینکه روی ابرهاراه می رفتیم .باورمون نمی شدحالاواقعا یک خانواده بودیم وبیشتراحساس مسئولیت واستقلال می کردیم. موضوعی که حالافکرم رومشغول کرده بودسورخ کردن گوش ایدابود.ایدا38روزه که شد مامان زنگ زدبه رباب خانم همسایمون که بیادوگوش ایداراسورخ کنه مهدی وفهیمه من را ازاتاق بیرون کرده بودندومن پشت درگریه می کردم صدای جیغ ایدا که بلند شددیگه طاقت نیاوردم ورفتم تواتاق ایدا را بغل کرده بودم وگریه می کردم رباب خانم می گفت بچه الان ساکته اصلا هم اذیت نشده اگه بخواهی بااین چیزهای کوچک ناراحت بشی توی زندگیت کم می اری چون هنوز اول راه هستی. ایدا چون یکماه زودتردنیا اومده بودقرمز وپراز موبود...
14 بهمن 1391